امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

چندتا عکس

چندتا عکس از نفسم  امیرحسین جووووونم     گردش و اسب سواری فدات بشم با ذوق کردنت    نذاشتی با گلها ازت عکس بگیرما   آخرشم کار خودتو کردی و چند تا پر قاصدکو گذاشتی توی دهنت         ...
16 ارديبهشت 1392

روزمون مبارک

سلام به همه ی مامانها روزمون مبارک   امسال روز زن خیلی خیلی خوشحالم به چندتا دلیل اول اینکه امسال مامان شدم دوم اینکه با سالگرد عروسیمون یکی شده سوم اینکه تولد خاله عطیه است و البته چند روز دیگه تولد داداشیت امیرعلی جونیه     همش مباررررررررررک باشششششششههه     اینم کادوی بابا میثم به منه من که اصلا ازش انتظار نداشتم   مرسی عشقم    ...
11 ارديبهشت 1392

روروک

جیگرم امیرحسین بالاخره واکسن ٦ماهگیت هم زدی ایندفعه نمیدونم چرا طاقت نیاوردم و دوتایی باهم گریه میکردیم بیچاره بابامیثم مونده بود منو آروم کنه یا شمارو. امیرحسین جونم سوار روروک قربونت برم که فقط دنده عقب میری           ...
9 ارديبهشت 1392

دل نوشته 1

سلام شیرینی زندگیمون پسر قشنگم این روزها تمام وقتمو پر کردی اونقدر که گذر زمان را متوجه نمیشم صبحها باهم بازی میکنیم و عصرها میریم پارک.دیروز واسه ی اولین بار سوار تاب شدی با اینکه  نمیتونستی بشینی و سر میخوردی پایین اما خوشت اومده بود.فردا باید دوباره واکسن بزنی واکسن 6 ماهگیت دارم از غصه ی اون لحظه ای که دردت میگیره و گریه میکنی دلم میترکه و چشمام پر از اشک میشه اما  چاره ای نیست عوضش مریض نمیشی تو پسر قوی هستی.دوست دارم همیشه لباتو خندون ببینم.دلم واسه ی باباجان و مادرجون تنگ شده ،مامانیت تمام غربت و تنهایی توی این شهرو به جون میخره چرا که  تمام دلخوشیش اینجا شما هستی و بابامیثم. شاید شما هم وقتی بزرگ بشی مجبور بشی بر...
2 ارديبهشت 1392

گل نازم

نفس مامان و بابا چقدر خوبه که هوا گرم میشه چون میتونم آستین کوتاه تنت کنم و اون دستات که مثل برگ گل نرم و لطیفه رو هی نازش کنم و ببوسم           ...
2 ارديبهشت 1392

نی نی ها

  امیرحسین جونم و نی نی های فامیلای همسری     این خانوم کوچولو نازنین خانومه که فقط یک هفته از پسریه من بزرگتره               و ایشون هم هستی خانوم هستن                 ...
29 فروردين 1392

چقدر زود میگذره

سلام جوجوم امروز خیلی حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم که شما را واسه ی اولین بار ببرم پارک اونجا یاد روزایی افتادم که شما توی دل مامانی بودی همش به بچه ها نگاه میکردمو با خودم میگفتم کاش این روزها زودتر تموم بشه و شما بیای.   ولی خودمونیم چقدر زود 6ماه گذشت!!!         ...
18 فروردين 1392